روزی دختری به کوروش کبیر گفت: (من عاشق شما شده ام و می خواهم با شما ازدواج کنم) . کوروش کبیر گفت: (برادرم که پشت شما ایستاده از من زیباتر و شایسته تر برای ازدواج با شماست) . دختر برگشت ولی کسی اونجا نبود . کوروش گفت: (اگر عاشق بودی بر نمی گشتی)
آرزو دارم شبی عاشق شوی ، آرزو دارم بفهمی درد را ، تلخی برخوردهای سرد را ، می رسد روزی که بی من سر کنی ، می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی زیر باران پوسید ...
خوش آمدید